لامپ خاموش

حتما شما هم كشیده اید. بدون رودروایسی عرض كنم: همه كشیده اند! آن آقا هم كشیده، این خانم هم حتما كشیده، اصلن از چهره اش مشخصه. دیگه انتظار كشیدن كه شاخ و دم نداره. آدم یه چیزی رو دلش میخواد ولی زمونه بدقلقی میكنه. یادمه اواخر بهار ٩٠ بود و من شدیدا در حال كشیدن! به دوستی كه خارج از ایران مشغول تحصیل بود ایمیل زده بودم كه آیا وقتی تابستان و هنگام تعطیلی درس و مشقش به ایران برمیگرده، میتونه یكی دو تا هم بازی برای ما بخره بیاره یا نه! خلاصه كه یكی دو هفته ای به كشیدگی انتظار مشغول بودم كه جواب آمد كه : “آری! بده لیستتو ببینم چی میخای”. به سرعت كل دانلودها (فیلمهای آموزشی!) رو متوقف كرده و با تمام قوا رفتم تو سایت آمازون و شروع كردم به شخم زدن. خلاصه كه همین طور كه تك تك بازیها رو با دقت ورانداز میكردم و مدام تومن رو به یورو و بالعكس تبدیل میكردم، هراز گاهی هم چشمم به یك بازی كارتی كه در راس فروش آمازون بود می افتاد كه اسم عجیبی داشت: “كارتهای ضد انسانیت!” یكی دوبار با دیدنش پوزخندی زدم و رد شدم. اما در نهایت جذبش شدم و لینكش را باز كردم. كمی كه خواندم فهمیدم شبیه بازی معروف دیگری است كه می شناختم به اسم “apples to apples” كه آنهم نوعی بازی تركیب لغات و ساخت عبارات عجیب و خلاقانه برای بچه ها بود. اما نكته ای كه “كارتهای ضد انسانیت” داشت این بود كه به هیچ وجه بازی كودكان نبود. حتی راستش بازی نوجوانها هم نبود. كاملا بازی بزرگسالان بود و بسیار بسیار بسیار بسیار خنده دار!

mg_desktop-d6fe8468
photoبازی” کارتهای ضد انسانیت” یکی از پرفروشترین بازیهای کارتی مهمانی

همان لحظه فكرم را مشغول كرد. خب ما كه اینهمه در فارسی شوخیهای كلامی داریم؟ چرا كه نه؟ ترجمه اش میكنم! شروع كردم به خواندن كارتهای بازی و تصور تركیباتشان با هم… اما مشكل بزرگی در بین بود. این بازی قابل ترجمه نبود. تمام اشارات و شوخیهای بازی، به مسایل اجتماعی و فرهنگی بر میگشت كه مختص فرهنگ همان كشورها بود و ترجمه اش راه به جایی نمی برد… بازی را رها كردم و به جستجویم در آمازون ادامه دادم. اما هنوز فكرم درگیرش بود، تا اینكه چراغی در ذهنم روشن شد:  “تو كه دست به قلمی و تو مجلات مطلب می نویسی خب یكی به فارسی بساز! با شوخیهای ایرانی و تكه كلامهای خودمونی! حداقل سعیتو بِكش! …نه یعنی انتظارتو بكن!! … نه نه منظورم اینه كه سعیتو بكن! تو میتونی!” همین فكرا كه از سرم میگذشت مطمئن می شدم كه من توانایی جابجایی كلمات رو دارم البته نه از روی استعداد كه از روی گیجی حواس!

لامپ روشن

خلاصه شروع كردم به طرح كردن جمله هایی با جاهای خالی و به موازاتش كلماتی كه میتونستن تو اون جاهای خالی خنده دار، جالب و یا خلاقانه باشن. كار وقت گیری بود. باید احتمالات زیادی رو بررسی میكردم و مطمئن میشدم كه درصد مشخصی از جمله ها رو كلمات زیادی میتونن پوشش بدن. هرچی پیشتر می رفتم جمله های جالبتری به نظرم می رسید. از حافظه ام هم خیلی كمك گرفتم. جمله های معروف فیلمها و كتابها، اصطلاحات كوچه و خیابون، اسم شخصیتهای جالب و خاطره انگیز و خیلی چیزای دیگه. یه جورایی زمانی كه روی این طرح كار میكردم خیلی درگیر خاطراتم شده بودم، و امیدوارم همین باعث بشه دیرتر آلزایمر بگیرم! القصه كه این ماجرا شده بود بخشی از كار روزانه ام. صبحا موقع سركار رفتن، سوار تاكسی ون كه میشدم، یه جایی اون وسطا مینشستم كه صحبتهای همه مسافران رو بتونم بشنوم (خدا منو ببخشه! باور كنید قصدم فضولی نبود) كه شاید از لابلاش جمله ای، حرفی، كلمه ای، عبارتی، فحشی چیزی بشنوم كه بدرد كارم بخوره. تو هیچ زمان دیگه ای تو عمرم انقدر چشمم به دهن آدما نبود. بالاخره كه خرد خرد و نمه نمه، تعداد قابل توجهی از این جملات و كلمات جمع شد.

DSC_0011_resize
photoپرینت پشت پرینت – از کارت کوه ساختن یعنی همین

یك نسخه ازشون پرینت گرفتم كه بتونیم با دوستان تو دورهمی ها و مهمونیهامون بازی كنیم و یكم از اون بازی مافیای رفاقت خراب كن، دوری كنیم. دوست عزیزی دارم كه تصویرساز نشر معتبری بود كه اتفاقا بازی هم تولید میكردند. به فكرم رسید كه پیشنهاد بدم بهشون برای آزمایش بازی. قبول كردند و پنج شنبه ظهری رفتم سمت نشر. تمام طول راه استرس داشتم. چند بار خواستم زنگ بزنم بگم “آقاجان من پام رفته رو پوست موز سر خوردم الان بیمارستانم نمیتونم خدمت برسم”، ولی نزدم. عاقبت با دلی پر از هُره! رسیدم و بعد چاق سلامتی بازی رو رو كردم. كمی توضیح دادم و بعد كارتها پخش شد و بازی شروع. دل تو دلم نبود كه چه عكس العملی الان نشون میدن. اما با اولین خنده ای كه از خوندن كارتها ناشی شد، كل اظطرابم ناپدید شد. هنوز یكی دو نوبت بازی پیش نرفته بود كه همه با صدای بلند مشغول خندیدن بودیم و جملات عجیب غریبی كه ساخته بودیم رو تكرار می كردیم. خلاصه كه خندان و راضی بیرون اومدم و باز ادامه دادم به بیشتر كردن حجم جملات و كلمات. كم كم به اسمی هم برای بازی فكر كردم و با كمی جستجو به لغتی تركیبی رسیدم كه به نظرم حال و هوای بازی رو خوب تو خودش مستتر داشت: “پی شوم” به معنای بعد از شام، كه قدیمیا به فعالیتی كه بعد از شام انجام میدادن می گفتن؛ مثلا همین صرف چای و مصاحبت و معاشرت (نه چیزای دیگه!). “پی شوم” رو تا مدتها فقط تو یك سری از جمعهای دوستان رو میكردم و همراه بازی و خنده، محكش می زدم كه ببینم كدوم جمله ها جالبترن یا كدوم لغات میشه حذف بشن و غیره. خلاصه كه بعد چند سال كار غیر مستمر بالاخره به وضعیتی رسید كه احساس كردم میتونه وقتش باشه كه بازی رو به چاپ و مخاطب نزدیك كرد.

پی شوم روی میز

اولین كاری كه باید میكردم ثبت بازی و دریافت مجوز تولید بود كه با چند بار رفتن به كانون پرورش فكری مهیا شد. بعد نوبت رسیدگی به فاز تصویری و بصری بازی بود. تو زمانهای مختلف طراحی بازی، یه اتودهایی برای ظاهرش زده بودم. چشم گردوندم بین همكارا و تصویرسازایی كه میشناختم تا ببینم دست خط كدوم به كار بیشتر میاد. بعد كمی جستجو و پرس و جو رسیدم به سپهر حاجی آبادی، كه پسری بود كم سن و سال ولی شدیدا مستعد كه سبك خاصی هم برای خودش در تصویرسازی و كمیك داشت. قراری گذاشتیم و بازی كردیم و صحبتی كردیم و پذیرفت. طرح روی جلدی كه اتودش را زده بودم برایش فرستادم. دوست داشتم در طرح روی جعبه، ویژگیهای اصلی بازی خوب دیده بشه. اینكه این بازی یك بازی دورهمی و مناسب مهمونیه و هرچه تعداد بازیكنا بیشتر باشه بهتره. و اینكه اصولا بازی هدفش خنداندن و معاشرت آدمهاست و نه رقابت. نكته دیگه ای كه میخواستم روی جلد كمی به چشم بیاد این بود به “پی شوم” بودن یا بعد شام بودن هم اشاره ای بشه. در نتیجه به طرحی رسیده بودم كه چند نفر را دور یك میز نشان میداد كه در حال خندیدن و بازی كردن هستند و لامپی هم روی میز را روشن كرده و سیم لامپ در نهایت به لوگوی پی شوم رسیده.

photo
photoاتود اولیه برای طرح روی جلد پی شوم

در واقع دوست داشتم این حس كه “چراغ پی شوم میز رو روشن كرده” اولین نكته ای باشه كه بیننده درك میكنه. لامپ برام اصولا خیلی مهم بود، چون به نوعی قرار بود به سمبل بازی تبدیل بشه و جاهای مختلفی مثل روی جلد، پشت جلد، پشت كارتها و داخل دفترچه راهنما ازش استفاده بشه. سپهر روی اتود كار كرد و با ذهنیت خودش چیزهایی به طرح اضافه و كم كرد. بعد حدود یك ماه كه با هم فكری روی اتود كار كردیم طرح نهایی شد و من شروع كردم روی گرافیك و چیدمان اجزای بازی و دفترچه راهنما و غیره كار كردن.

final peishom final)_resize
photoطرح نهایی شده روی جلد پی شوم

میدونستم كه ناشرین از اینكه بخوان بازی رو چاپ و عرضه كنن استقبال میكنن ولی تصمیم دیگه ای داشتم؛ قصدم این بود كه بخشی از بازی رو مجانی در اختیار مخاطبین قرار بدم تا بتونن تجربش كنن. و بعد از طریق سیستمهای پیش خرید (مشابه ایرانی كیك استارتر) اونو عرضه كنم. و احتمال میدادم كه این استراتژی رو شاید ناشرین نپسندن. پس شروع كردم به بررسی ایده راه اندازی سایتی كه هم توش محتوای خبری جذاب برای بازیها باشه و هم بستری باشه كه بشه افراد مختلف ایده های بازیشونو اونجا مطرح كنن و برای عرضه و رسوندنش دست مخاطبا تلاش كنن. و نتیجه این طرز فکرا کم کم تبدیل شد به راه افتادن سایت رومیز که الان دارین میبینین. تمام این فعالیتها (چه طراحی بازی و چه تولید محتوا برای سایت) برای اینه كه من و دوستام و همفكرام، همه عاشق اینیم كه این شكل بازیها رو آدمهای بیشتری تجربه كنن. لذت بی نظیر دورهم بودن، گپ زدن، معاشرت كردن، كل كل كردن، خندیدن و در كنارش بازی كردن، ارزشمندترین هدفیه كه هممون به كمك هم دنبال میكنیم. “پی شوم” هم ،با همین دیدگاه، قراره به زودی در دسترس علاقمندان بازیهای رومیزی و دورهمی قرار بگیره… پس تا بعد از شام.