نمایشگاه اشپیل بزرگترین نمایشگاه بردگیم و بازی‌های رومیزی دنیاست و هر ساله در اوایل پاییز در شهر Essen آلمان برگزار می‌شود. سال ۲۰۱۸ بازی دژ از نشر هوپا در اشپیل مورد توجه واقع شد که ویدیوی معرفی آن در پنل بردگیم‌گیک را قبلا اینجا گذاشته‌ام و به نوعی اولین حضور یک بازی از بازار ایران در این نمایشگاه بود. اما امسال و در اشپیل ۲۰۱۹ برای اولین بار چند ناشر از ایران در این نمایشگاه غرفه داشتند: همپایه (فکرکده)، هوپا، دورهمی، باهمزی و فربود انگاره.

اگر پیگیر اینستاگرام رومیز هم باشید احتمالا در جریان هستید که من هم با دعوت‌نامه‌ای از سمت برگزارکنندگان نمایشگاه قرار بود به عنوان خبرنگار به آنجا بروم که متاسفانه موفق به گرفتن ویزای شنگن نشدم. مشابه همین اتفاق برای ناشران ایرانی که غرفه گرفته‌بودند و پول بسیار زیادی برای اینکار هم پرداخت کرده بودند رخ داد و هیچکدام موفق به اخذ ویزا نشدند که منجر به حواشی بسیاری شد که در پادکست این هفته به آن خواهم پرداخت. اما جدای از این حواشی، غرفه‌های ایرانی توانستند با کمک دوستان و آشنایان بازی‌های خود را معرفی کنند و حتی در پنلی که از سمت خود نمایشگاه با عنوان «ایران بازاری نو ولی رو به رشد» برگزار شده بود شرکت کنند. این حضور ناشران ایرانی مطمئنا در آینده تاثیرات زیادی روی ارتباط فضای بردگیم داخل ایران با خارج از ایران خواهد گذاشت که بحث و بررسی آن را به فرصت دیگری واگزار می‌کنم.

بعد از نمایشگاه من از گروه‌های دورهمی و همپایه که موفق شده‌بودند شخصا در نمایشگاه حضور پیدا کنند درخواست کردم تا یادداشتی در این باره بنویسند و تجربیات و مشکلاتی که با آن روبرو شده بودند را با خوانندگان رومیز در میان بگذارند. یادداشت زیر به قلم اشکان جواهری مدیر شرکت بازی‌های دورهمی است که برای من ارسال کرده است. امیدوار هستم که چنین اشتراک‌گذاری‌هایی به شفافیت بیشتر این فضا کمک کرده و جا را برای دستاوردهای بزرگ‌تر آماده سازد. خوشحال می‌شوم نظرات و پیشنهادات خودتان در مورد حضور ناشران ایرانی در این رویداد را با ما در میان بگذارید. پیشاپیش سپاس‌گذار می‌شوم که در صورتیکه نقدی دارید، به شکل محترمانه و منطقی مطرح کنید و از قضاوت و پیش‌داوری خودداری کنید.

امیر سلامتی


 

نمایشگاه اشپیل آلمان، بزرگترین نمایشگاه بازی در دنیا، اسمی که ۳ سال پیش شنیدم و از لحظه‌ای که شنیدم به فکر شرکت توی این نمایشگاه افتادم. اوایلی بود که شب مافیارو داشتیم تولید می‌کردیم و با دوستان خوب رومیز و هوپا و … در کافه برد قدیم نشسته بودیم که گفتم هدف ما باید شرکت و نشان دادن خودمان در همچین سطحی توی دنیا باشه. اون زمان شاید این حرف برای منِ تازه کار در این حیطه زیاده‌گویی و دور از انتظار بود، اما به نظر من برای هر کاری باید هدف داشت و با تلاش میشه به هر هدفی رسید. البته همینجا بگم که این تَهِ اهداف من در این حوزه نبود، بلکه جزو قدم‌هایی بود که باید در مسیری که مد نظر دارم برمی‌داشتم.

نمایشگاه اشپیل ۲۰۱۸ رو همراه با همکار عزیزم جناب آقای لولاگر بازدید کردیم و بسیار جالب به نظرم رسید، اولین بار بود که چنین جمع و شور و اشتیاقی رو می‌دیدم که آدم ها در استقبال از بازیها و بازی کردن از خودشون نشون میدادن. از غرفه شرکت های مختلف بازدید کردیم و کلی تجربه به دست آوردیم و همونجا گفتم که سال بعد من هم باید توی این نمایشگاه حرفی برای گفتن داشته باشم.

دوتا بازی جدید طراحی کرده بودم که کاملا طراحی خودم بودن و حتی اقتباسی هم نبودن و بهشون امید زیادی به عنوان یک طراح بازی داشتم. اگرچه شب مافیا بازی خوب و پرطرفدار من هست و تلاش زیادی براش کردم اما نمی خواستم بازی که برای اولین بار ارائه می کنم حتی اقتباسی باشه.

بعد از برگشت به ایران تمام توانم رو روی آماده سازی آخرین ایستگاه و دوخان گذاشتم. تصمیمم رو با آقای لولاگر در همونجا مطرح کردم و در ایران هم با دوستانم در تیم فربود انگاره صحبت کردم و قرار شد که اونها هم در این نمایشگاه شرکت کنن و یک غرفه مشترک داشته باشیم.

کارهای زیادی باید انجام می دادیم و برنامه‌ریزی‌های مختلفی لازم داشتیم چون هیچکدوم از ما تابحال این تجربه رو نداشتیم، اون هم نمایشگاه در یک کشور دیگه و در بین شرکت های به نام جهانی.

مراحل ثبت نام کمی سخت پیش رفت به دلیل مشکلات تحریم ها و سختی نقل و انتقالات مالی کمی زمان برد ولی به موقع انجام شد. از مراحل ساخت غرفه و انتخاب لوازم مورد نیاز که فقط می تونستیم به صورت مکاتبه ای سفارش بدیم تصور کنید تا مهمترین مساله که ارسال بازیهامون بود و تا آخر نمایشگاه هم مایه حسرتمون شد.

متاسفانه نمایشگاه نمی‌تونست به دلیل مشکلات ما در حوزه بین المللی با ما همکاری کنه و ما نمیتوستیم مثل باقی کشورها به راحتی بارهامون رو ارسال کنیم. بعد از بررسیها و تحقیقات مختلف به این نتیجه رسیدیم که یا باید به صورت مسافری و با چمدونهامون بازیها رو ببریم و یا اینکه چند روز قبل از پرواز بازیهارو فریت کنیم که اون هم البته پروسه سخت گمرک رو همراه داشت و نگرانی از این بابت بود که مبادا مشکلی پیش بیاد و کالاها به موقع ترخیص نشن و روز نمایشگاه دستمون خالی بمونه، همین مساله باعث شد که نخواستیم ریسک کنیم و به ناچار و علی رغم میل باطنیمون مجبور شدیم از فروش بازیها و بردن بازیهای زیاد صرفه نظر کنیم و تصمیم گرفتیم همونقدر که در توانمون هست رو توی چمدونامون بزاریم و ببریم.

در این بین دوستان مجموعه فکرکده هم یک غرفه گرفتند و ما هم خوشحال شدیم از اینکه تیم ایرانی کاملی در حال اعزام است.

در گیر و دار کارها بودیم و دوستان منتظر رسیدن ویزاهای سفر بودند که متاسفانه خبر ریجکت اولین نفر رسید و بعد از اون روزهای پراسترس یکی بعد از دیگری خبر ریجکت شدن تمام گروه رو داد. هیچکس نتونست با هر سابقه و رزومه خوبی هم که داشت با اون دعوتنامه نمایشگاه موفق به دریافت ویزای حتی ۱۰ روزه بشه. خیلی روزهای پر تنشی بود.

من هم برای بقیه ناراحت بودم و هم نمیدونستم دست تنها چیکار میتونم بکنم. بچه ها اعتراض زدن به سفارت و بیانیه دادن و تماس‌ها و مکاتباتی با نمایشگاه انجام شد و اونها هم تماس‌هایی گرفتند اما هیچکدوم به نتیجه نرسید، ظاهرا سفارت آلمان دل خوشی از دعوت نامه های نمایشگاهی نداشت و هیچ جوره راضی به تغییر نظرش نشد.

دیگه همه رفته بودیم روی plan B که حالا چه کنیم؟ مجموعه فکرکده تونست یکی از اعضاش رو به نام فرشاد که برای مسافرت با خانواده ویزا گرفته بود به عنوان نماینده مجموعه بفرسته به نمایشگاه. بچه های فربود انگاره هم موفق شدن با یکی از دوستانشون به نام اشکان بروج هماهنگ بشن، اشکان ویزای چند ماهه داشت و میتونست راحت سفر کنه و از طرفی با بازیهای زار و شادزد وزیر هم آشنا بود و میتونست به خوبی بازیهارو معرفی کنه. بقیه مجموعه ها هم مجبور شدن از دوستانشون که در آلمان سکونت داشتن کمک بگیرن و نتونستن از داخل ایران کسی رو بفرستن.

در غرفه ما که شامل سه مجموعه می شدیم نفرات کم بودیم و مجبور شدم برای قویتر شدن تیم خودم و اینکه بتونم به کارهای بیشتری برسم یک پسر آلمانی رو از راه دور استخدام کنم که البته اصلا ارزون و آسون نبود اما بهترین کاری بود که میتونستم انجام بدم.

بازی‌های ما کار زیادی برای آماده‌سازی داشتن، هم نیاز به ترجمه داشتن که البته نحوه ترجمه خیلی مهم بود و ادیتش زمان زیادی لازم داشت و تازه بعد از اون طراحی گرافیکی مجدد هم برای متون انگلیسی بود که باید انجام شد و چاپ و مونتاژ و تمام کارهای کوچک و بزرگی که فقط با تلاش زیاد کل تیم دورهمی و دوستان عزیزی که لازم میدونم از زحمات همشون تشکر کنم انجام شد، همسر عزیزم خانم نصیبه یوسف نژاد، آقایان امیر اردشیری، آریا صلاحی، شهاب ثروتی، آرش برهان، خانم پریا کیمیایی و همه دوستانی که شاید این لحظه به خاطر نداشته باشم.

بازیهارو آماده کردیم و به دلیل محدودیت باری که داشتیم نتونستیم از هر بازی بیشتر از ۳۰ عدد داشته باشیم، در روز آخر حرکت دوستان مجموعه باهمزی که بارشون از سفر جامونده بود و کسی رو نداشتن که بازیهاشون رو ببره به بار ما اضافه شدند و قرار شد بردن بازی‌های اونها رو هم ما انجام بدیم.

حرکت کردیم، مقصد اولیه ما هامبورگ بود و بعد هم اسن. شهری کوچک و کارگری که در قدیم معادن زیادی داشته و حالا نمایشگاه‌های مختلفی رو توی خودش جای میده تا اقتصاد شهر رونق داشته باشه.

سه روز قبل از نمایشگاه وارد اسن شدیم و روز بعد صبح اول وقت به نمایشگاه رفتیم. از همون روزهای قبل جلسات و قرارهای مختلفی داشتم که باید به اونها می رسیدم و سالن‌های سرد نمایشگاه که هرکس مشغول کار خودش بود.

باید پیگیری می کردیم و لوازم درخواستیمون رو درست تحویل می گرفتیم. آلمانی‌ها خیلی منظم هستند و همه چیز بسیار دقیق انجام میشد. باید به فردی که قرار بود پروموتر بازی‌هامون باشه تمام بازی‌ها رو آموزش میدادم و این کار چند ساعت از وقتم رو می‌گرفت.

همون شب” آقای هیکلو درود” مارو به یک مهمونی دعوت کرد که بسیاری از افراد مهم حوزه بردگیم دنیا اونجا حضور داشتن. شب جالبی بود و با خیلی‌ها آشنا شدم. با خودم فکر میکردم اگر خدای ناکرده اتفاقی اینجا بیوفته تا چند سال صدمات جبران ناپذیری به حوزه بردگیم دنیا وارد میشه.

فردا روز قبل از شروع نمایشگاه بود. باید بازی‌هارو می آوردیم و غرفه رو آماده می کردیم، دست تنها بودیم، به دوستامون ویزا نداده بودن و کسی نبود که کمک کنه. نماینده هایی هم که قرار بود به جای دوستان بیان هرکدوم مشغولیاتی داشتند. اشکان بروج که از صبح درگیر ترخیص بازیهای فربود انگاره از گمرگ بود و سیاوش هم که نماینده هوپا بود در شهری دیگر سرکار بود و من هم مشغول جلسات و کارهای مختلف و اینگونه شد که آماده سازی غرفه ما تا نزدیک های شب طول کشید. بلاخره اشکان بروج کارش تموم شد و اومد و با هم همه چیز رو آماده کردیم به امید اینکه فردا شروع خوبی داشته باشیم.

روز اول نمایشگاه بود، همه جیز خوب شده بود و ما هم آماده بودیم، اتفاق جالب این بود که خیلیها بازیهای مارو میشناختن، رسانه های نمایشگاه قبل از شروع نمایشگاه روی بازیهای جدید صحبت های مختلفی کرده بودن، حتی مشکلات ما از باب حمل و نقل بازیها هم سروصدا کرده بود و خیلی ها با بازیهای ما آشنا بودن و مستقیم میومدن سراغ The last station ، Zaar یا Two khans  و King thief minester . برای خودمون خیلی جالب و خوشحال کننده بود. خیلی از یازدید کننده ها یک لیست توی دستشون بود که قبل از نمایشگاه تهیه کرده بودن و این لیست شامل بازیهای مورد علاقشون و یا بازیهایی بود که می خواستن ببینن و بازی کنن و یا خریداری کنن.

تمام کسانیکه که بازیهارو میدیدن از منقدین و فعالان حوزه بردگیم گرفته تا طرفداران و علاقمندانی که برای دیدن بازیهای جدید اومده بودن همشون جدا از گیم پلی جذاب و جدید بازیها با آرت بازی هم ارتباط زیادی برقرار می کردن و معتقد بودن این آرت خیلی متفاوت هست از تمام چیزهایی که تابحال دیدن و براشون تازگی داشت. ما با فرهنگ خودمون وارد شدیم با کانسپتی کاملا ایرانی و فضا و محیطی که ریشه در گذشته ما داشت، فرهنگی که شاید کمتر در معرفیش به دنیا موفق بودیم خصوصا در عرصه بردگیم. خیلی اوقات آدمها به دنبال ارائه و خلق داستانی هستند که در دنیای دیگه می بینن و براشون جذابه، اما حقیقت این هست که در اطراف و تاریخ همه ما پیشینه ای هست که اگر بتونیم نشونش بدیم میتونه برای دیگران جذابتر باشه و برای انجام این کار باید اعتماد به نفس داشته باشیم و ما این کار رو انجام دادیم و بازخورد خوبی هم گرفتیم.

بازیهای ما به سرعت فروش میرفتن و متاسفانه به دلیل تعداد کم بازی که موفق به بردنشون شده بودیم دیگه چیزی برای فروش نداشتیم و مجبور بودیم به علاقمندان پاسخ منفی بدیم و اونها خیلی از این موضوع ناراحت میشدن و این اتفاق برای ما هم ناراحت کننده بود و هم خوشحال بودیم. خوشحالی از اینکه انقدر مشتاقن و برای بازیهای ما و طراحی ما ارزش قائل هستن و تاسف از اینکه نتونستیم به اندازه کافی بازی با خودمون بیاریم.

امروز یه اتفاق هیجان انگیز دیگه هم افتاد و Rodney Smith اومد غرفه ما و گفت اومدم The last station رو بخرم. کلی با من در مورد بازی‌ها صحبت کرد و راهنمایی کرد و هر قدر که اصرار کردم بازی رو بهش هدیه بدم قبول نکرد و پولش رو پرداخت کرد و گفت هر کس بازیت رو میخواد باید پولش رو بده و نباید به کسی بازی مجانی بدی.

اوضاع فربود انگاره هم خیلی خوب بود و پشت هم بازی‌هاشون رو میفروختن و برای روز اول هر چیزی رو که با خودشون آورده بودن توی غرفه تموم کردن و خیلی مایه خوشجالی بود.

شب همه خوشحال و راضی برگشتیم و شام رو با دوستان دور هم خوردیم و برای فردا آماده شدیم.

روز دوم شروع شد و اریک مارتین [سردبیر بخش خبری بردگیم‌گیک] اومد غرفمون، هیجان زده بودم، خیلی صمیمی نشست و نیم ساعتی رو باهام صحبت کرد، برای روز آخر باهاشون توی بردگیم گیک برنامه لایو  به خواست خودشون  برای معرفی آخرین ایستگاه و دوخان داشتم و چقدر این انسان خاکی و صاف و روراست و راحت نشست و راهنماییم کرد و کمک کرد و رفت.

تمام بازدیدکننده‌ها از گیم پلی و آرت کارهامون تعریف می کردن و همچنین کیفیت تولید که حتی بعضیها باورشون نمیشد ما در ایران توانایی چنین سطحی از کیفیت رو در تولیداتمون داشته باشیم و همچنین تصویرسازی آخرین ایستگاه و دوخان و قطعات جذاب بازی زار خیلی اونها رو هیجان زده می‌کرد.

از شرکت‌های مختلف تولید و پخش و گروههای مختلف نقد بازی میومدن پیشمون و خیلی خوب و راحت نظرات و کارها و برنامه‌هاشون رو اعلام می کردن، خیلی راحت تعریف می کردن و نظر میدادن و دست دوستی میدادن برای همکاری که معلوم نبود قرار هست اتفاق بیوفته یا نه.  و من در این بین فکر می کردم چرا توی ایران ما انقدر با هم راحت نیستیم؟ چرا حدود و کارهامون معلوم نیست؟ چرا هر حرفی که میخوایم بزنیم رو باید هزار بار بچرخونیم تا به جایی بر نخوره؟ چرا راحت از هم تعریف نمی کنیم؟ چرا بدون جناح بندی و در نظر گرفتن ملاحظات و منصفانه نقد نمی کنیم؟ و از همه مهمتر چرا به هم کمک نمی کنیم؟

اتفاقات جالبی میوفتاد که علامت سوال ذهنم رو بزرگتر می کرد، مثلا یه خانم آلمانی راهنمای دوخان رو به آلمانی ترجمه کرد و برام فرستاد، بدون اینکه کسی چیزی ازش خواسته باشه و یا یه خانم ایرانی ساکن امریکا بود که با همسرش که امریکایی بود اومدن دیدنمون و وقتی فهمیدن دست تنها هستیم یک روز کامل رو بدون هیچ چشم داشتی کنار اشکان بروج موند و به تیم فربود انگاره کمک کرد. دیدن این صحنه ها واقعا زیباست.

در این بین هنوز هم خبری از خبرگزاری‌های داخلی نبود، به جز خودمون و بقیه ایرانی‌هایی که غرفه داشتیم و سعی می‌کردیم خبرهایی از نمایشگاه توی پیج‌های شخصیمون بزاریم و تا حد امکان با وجود شلوغی‌ها و کمبود نفراتی که داشتیم سعی کردیم حال و هوای نمایشگاه رو به بقیه نشون بدیم. کسی از ما خبری اعلام نمیکرد، از نمایشگاه به این مهمی که میتونست سوژه داغ و مهم هر گروهی باشه که ادعای علاقمندی و فعالیت در دنیای بردگیم رو داره. قطعا هدف ما از شرکت در نمایشگاه این نبوده که همه از ما حرف بزنن اما فکر میکنم این حداقل توجهی بود که دست اندرکاران این حوزه باید از خودشون نشون میدادن. حتی همکارانی بودن که از ایران برای بازدید نمایشگاه اومدن ولی ترجیح میدادن که همکاران ایرانی رو نادیده بگیرن. هیچکدوم از این رفتارها ناامیدم نکرده و نمیکنن چون برای این کار زحمت زیادی کشیدم و میدونم در مسیر درستی هستیم فقط یک چرای بزرگ توی سرم هست که براش جوابی پیدا نمیکنم و دوباره به خودم میگم “فقط روی کارِت تمرکز کن”.

روز سوم نمایشگاه رسید و ما یک پنل مهم داشتیم. جالب اینکه در کل نمایشگاه ۶ پنل داشتن که یکیش رو به ایران اختصاص دادن و این فرصت خیلی خوبی برای ما بود. قرار بود در مورد بازیهای رومیزی در ایران و بازار ایران صحبت کنیم و پرسش و پاسخ داشته باشیم، من از دورهمی گیمز، اشکان بروج از فربود انگاره و فرشاد از فکرکده، یکم استرس داشتیم اما از پسش به خوبی براومدیم.

اول من یک بیانیه که دوستان از ایران تنظیم کرده بودن و بابت عدم حضورشون بود رو برای حضار خوندم و بعد در مورد خیل چیزها صحبت کردیم، ازاینکه ما در ایران باز ی طراحی می کنیم و سعی می کنیم مردم رو با بردگیم و دنیای بازی آشنا کنیم. از اینکه توی کشور ما هنوز خیلیها هستن که نمیدونن بردگیم چیه و این تصور وجود داره که بازی برای بچه هاست. اما در چند سال اخیر با همکاری تمام گروهها از تولید کتتده ها و ناشرین گرفته تا طراحان بازی و کافه داران، میزان آشنایی مردم با این بخش افزایش چشم گیری پیدا کرده. در مورد کافه بازیهای موفق توی ایران گفتیم، از ایونت هایی که برگزار می کنیم و چقدر جوونها بهش علاقه نشون میدن، از اینکه الان حتی کوچکترین شهرستانهای ایران هم کافه بازی دارن. از حجم تولیدمون گفتیم و مشکلات و سختیهایی که مجبوریم باهاشون توی این اوضاع اقتصادی پر تلاطم کشورمون دست و پنجه نرم کنیم و اینکه چقدر پتانسیل داریم برای بزرگتر کردن این حوزه و چقدر جای پیشرفت داریم.

پنل به خوبی تموم شد و برای همه جالب بود چون اطلا انتظار نداشتن که توی ایران هم دنیای زیبای بردگیم پرشور باشه و اصلا طراح و تولید کننده و کافه بازی وجود داشته باشه. حتی اصلا فکر نمیکردن بازی طراحی شده ایرانی وجود داشته باشه و همه اینها برای ما مایه خوشحالی بود که تونستیم اونها رو بیشتر  با تواناییهای ایرانیها آشنا کنیم.

طبق معمول هر شب بعد از نمایشگاه با همکاران رفتیم برای شام، توی اکثر هتل ها سالن هایی بود که طرفداران بردگیم جمع می شدن و با هم بازی می کردن و تبادل اطلاعات می کردن. جالب این بود که توی هتل خودمون اومدن سراغم و می خواستن آخرین ایستگاه بازی کنن،  بازی رو بهشون یاد دادم و بازی کردن و میگفتن که چقدر لذت بردن. امشب هم گذشت.

روز آخر بود و سرمای بدی خوردم، از صبح با حال خراب بیدار شدم، فهمیدم خستگی و فشار این چند وقت حالا میخواد با یه سرماخوردگی سنگین من رو بندازه که همینطور هم شد. باید امروز رو برای لایوی که با بردگیم گیک داشتم سَرِپا میموندم.

رفتم به غرفه بردگیم گیک و باید توی مدت کمتر از ۱۵ دقیقه ۲ تا بازی رو توضیح می دادم. کار سختی بود، قطعات بازی رو چیدم و برنامه شروع شد. موفق شدم، تونستم به موقع و به اندازه بازیهای دوخان و آخرین ایستگاه رو معرفی کنم. رادنی اسمیت هم بهم لایک داد و گفت کارم خیلی خوب بوده و کار درستی کردم که توضیحات کلی و مهم رو گفتم، گفت خیلیها وارد جزئیات میشن که اشتباه هست و زمان کم میارن.

بعد از اون برنامه تا پایان نمایشگاه در غرفه موندم و در ساعات آخر هم سراغ خرید یه سری از بازیها رفتم و بعد از اون بیماری بود که شروع شد و مجبورم کرد چند روز فقط استراحت کنم.

از داخل ایران هم گاهی خبرهای ناجالبی می رسید، کم لطفی بعضی ها و حرف و حدیث هایی که شاید هرگز پایانی نداشته باشه. راستی چرا این روزها همه منتقد بازی شدن؟ برای نقد کردن لازم نیست اول کارشناس اون حوزه باشیم؟ من فکر میکنم اگر هر کدوم از ما که علاقمندان این حوزه هستیم اگر متخصص کار خودمون باشیم قطعا موفق تر میشیم. من یک طراح بازی هستم، همچنین تولید کننده و پخش کننده بازی و تمام. من هرگز ادعای کاری رو که مهارت کافی ندارم نمی کنم و معتقدم اگر کسی می خواد در مورد فعالیت های ما یا سایرین نظر بده اول باید به اون کار اشراف کامل داشته باشه. به نظر من یک منتقد این حق رو داره که نظر واقعیش رو بدون پرده پوشی بیان کنه اما اینکه اون منتقد کی باشه و چفدر اسم منتقد رو بشه روش گذاشت و اینکه در سایر موارد خط و مشی مشخصی داشته باشه جای تامل داره، وگرنه حرف ها ونظراتی که از سر عداوت و بدخواهی بیان بشن ارزش کاربردی ندارن و فقط استفاده کاذب از تریبونهایی هست که این روزها فضای مجازی در اختیار همه قرار داده.

حالا که همه چیز تموم شده و برگشتم ایران کلی فکر و برنامه هست که ذهنم رو مشغول میکنه. چیزی که بیشتر از همه بعد از تمام اون روزها برام مهمه این هست که ما موفق شدیم که فقط یک حضور فیزیکی نداشته باشیم، پرچم ایران بالا رفت اما نه فقط یک بالا رفتن فیزیکی که توسط هر کس که غرفه ای می داشت اتفاق میوفتاد، ما پرچم کشورمون رو سربلند کردیم و به این افتخار می کنیم. تیمی که امسال از ایران رفت با وجود تمام سختیها و مشکلاتی که تحمل کرد اما موفق شد نام نیکی بگذاره و  نگاهها رو متوجه ایران کنه و انشالله سال بعد راه برای حضور مجدد خودمون و سایر همکارانی که دوست دارن قدم در این راه بزارن هموارتر میشه.

این سفرنامه رو بعد از برگشتم به ایران به درخواست امیر سلامتی عزیز و مجموعه حرفه‌ای رومیز نوشتم و امیدوارم خوندنش براتون مفید بوده باشه و تونسته باشم گوشه‌ای از تجربیات خودم و سایر همکارانم رو هر چند ناچیز در اختیارتون قرار بدم.

 

به امید موفقیت تمام عزیزان فعال و علاقمند به بردگیم در ایران عزیز

اشکان جواهری

آبان ماه ۱۳۹۸